چقـــدر کم توقع شده ام ….
نه آغوشت را می خواهـــم ،
نه یک بوســـه
نه حتـــی بودنت را …
همیـــن که بیایــی و از کنـــارم رد شوی کافی است…
مرا به آرامش می رسانــد حتــی
اصطکــاک سایه هایمـــان …
بنويسيد؛دلش مثل دل شیشه شکست
آن زمانی که دلی بر دل رویا ها بست
بنويسيد؛که با عدل خدا مساله داشت..
بنويسيد؛که از خلقت خود هم گله داشت...
بنويسيد؛که اشعارمن از سوز دل است...
بنويسيد؛که دنیای من از خشت و گل است
بنویسید؛که در بی کسی اش سوخت پرش
بنويسيد؛غمی بود به چشمان ترش...
یه روزایی
یه شبایی
به یه آدمای خاصی خیلی احتیاج داری
گوشیتو بر میداری شمارشو بگیری
اما میدونی بی فایدس
اینقدر دلگیر و دلتنگی که یهو بخودت میای
میبینی خیره شدی به یه صفحه ی خالی بیجواب
اشکات سرازیر شدن
بعد با خودت فقط یه جمله میگی
اون همه دوست داشتن
آخرش چرا اینطوری شد …؟

[b]
یه آرامش مسموم
[/b]
یه آهنگه ملایم
یه جمله ی عمیق وسطه آهنگ " بی تو من در همه ی شهر غریبم "
و یه قطره اشک که روی گونه هام لغزید بهم فهموند که چقدر دلم برای داشتنت تنگ شده
امشب دستام بهونه ی دستاتو داره و چشمام حسرته یه نگاه داره به اون صورتت که با لبخند نگاهم میکرد
یه بغض ِ غریب تو ُ گلوم لونه کرده و یه احساسه غریب تر داره تبر به ریشه ی بودنم میزنه
دلم برای روزای آفتابیه گذشته بیتابی میکنه و پاهام بدجوری دلتنگه پا گذشتن توُ جاده ی بارون زده ی خیالته ...

ﭘﺎﯾﺎﻥ ﯾﮏ ﺭﺍﺑﻄـــــــﻪ ،ﻓﻘﻂ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﯾﮏ ﺭﺍﺑﻄـــــــﻪ ﻧﯿﺴﺖ ...
ﻣﻤﮑـــــــﻨﻪ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺧﯿﻠﯽ ﭼﯿـــــــﺰﻫﺎ ﺑﺎﺷﻪ ....
ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺣـــــــﺲ ﻭ ﺩﯾـــــــﺪ ﻣﺜﺒﺖ ....
ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺩﻭﺳـــــــﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ...
ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺧـــــــﻮﺵ ﺑﯿﻨﯽ .......
ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺍﻋﺘﻤـــــــﺎﺩ ...
ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﺖ ...
ﻭ ﺣﺘﯽ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﯾﮏ ﺯﻧﺪﮔﯽ....

تاب تاب عباسی ......
یادش بخیر اون بازی ........ !!
هربار قسم می دادم ......
خدا منو نندازی ...
اما الان ...
تاب تاب عباسی ...
" خدا " خستم از بازی ...
دنیا چقدر تابم داد ...
کاشکی منو بندازی ...…!!!!!! u200d

تنهایی یعنی...
۲۴ ساعت بگذره
نه کسی بهت
صبح بخیر بگه
نه شب بخیر
و نه حتی حالتو بپرسه
پس هروقت دیدی ۲۴ ساعت گذشت و کسی بهت پیام نداد
بدون تنها شدی
بدون که دیگه واس هیچکس مهم نیستی
یاده اون روز شبا بخیر که هی به هم پیام میدادیم
تو میگفتی کاش الان پیشت بودم
یادش بخیر
من تنها شدم یا نه
وقتی فاصله پیام دادنت به هفت روزم رسیده
وقتی بیشتر از سه ماهه صدات نشنیدم
وقتی دلم لک زده برا روزای گذشه و ترس از دست دادن همین سهم کوچیک
همین پیامای چن روز یه بار باعث میشه حرفامو قورت بدم
بهت نگم که چقدر دلتنگت شدم
وقتی روز و به امید دیدن پیامت شب میکنم و ناامید میشم
وقتی ناامید فقط با چشای پر از التماس خدا خدا میکنم امشب پیام بده
یه وقتایی انتظار بدترین شکنجه میشه
من محکومم به انتظار به دوری
محکومم به درد کشیدن و سکوت
دلم گذشته نه چندان دور میخواد
دلم تورو میخواد ....

ﺧـــﺪﺍﯾــــــﺎ …
ﯾـﻪ ﻟﺤﻈــﻪ ﯾـﻪ ﭼﯿــﺰﯼ ﺑﮕــﻢ ؟
ﺁﺭﻭﻡ ﻣﯿﮕــﻢ ،ﺑﯿـﻦ ﺧـﻮﺩﻣـﻮﻥ ﺑـﺎﺷـﻪ
ﺧـﻮﺩﺕ ﺍﺯﺩﻝ ﻣـﻦ ﺧﺒـﺮ ﺩﺍﺭﯼ
ﻣﯿﺒﯿﻨـﯽ ﮐـﻪ ﻫﻨـﻮﺯ ﻧﮕﻔﺘـﻪ ﭼﺸـﺎﻡ ﺧﯿـﺲ ﺷـﺪﻩ
ﺍﻣﺎﻣﯿﺨـﻮﺍﻡ ﯾـﻪ ﺑـﺎﺭ ﺩﯾـﮕـﻪ ﺑـﻪ ﺧـﻮﺩﺕ ﺑﮕــﻢ
ﺁﺭﻭﻡ ﻣﯿﮕﻢ…
” ﺩﻟــﻢ ﺑــﺮﺍش ﺧﯿﻠـﯽ ﺗﻨـﮓ ﺷﺪﻩ"

برچسب:
نویسنده: یعقوب
تاريخ: جمعه
30 بهمن
1394 ساعت: 1:19