خرید بک لینک

درباره سایت

مهاجر

امکانات وب

Ùx83د Ùx85اÙx88س

-->-->-->



-->-->--> -->-->-->
براÛx8c Ùx86Ùx85اÛx8cØ´ تصاÙx88Ûx8cر گاÙx84رÛx8c Ùx83Ùx84Ûx8cÙx83 Ùx83Ùx86Ûx8cد


درÛx8cاÙx81ت Ùx83د گاÙx84رÛx8c عÙx83س در Ùx88ب

دوتا دستی که آرنجت از آفتاب میزنه دم«

زانو هات رفیق چون تن نگار

یه ترسی از جهان به قدر این جهان

همیشه یه اتلو گیره تو گلوگاه گلوشک

بلیط دیدن منظرست یه عینک خاکستری نیازه

طلای آفتابو مثل خاک

کجای جهانه یار کدوماست

بیارش طبیعتئ طبیعت جنگ میکنن

وقتی سینه هات پیرهنتو تنگ میکنن

هزارتا شاعر منتظرن

قلم بزنن تو پیچو خم زلفت قدم بزنن

نفست نفسمو تنگ میکنه

حاله بدت حال منو بد میکنه

تو پیدا ترین راه گمراهیامی

تو اعتیاده ترک معتادیامی

اصلی ترین دلیل گستاخیامی

ضخم رو صورت جغرافیامی

تو بهترین نقاش نقشی نگار

روی تن جهان من پخشی نگار

منم شاعرم تو مخلوق من خالقم

زندگیه تو تو دست قلم منه نگار

نوشتم از دیشب پونزده ساله که نوزاد بودی

فراری دادمت از شهری که کودک نداشت

مگه من خواستم آوردی منو

اوووه تا کجا بردی منو

تبر کوره سر میاوردی؟

میمردی ازم یه خانوم در میاوردی؟

من چیم کمتر از سیندرلاست

چی میشد لنگه کفشم توی قصرکی جا میموند

دستام با یه دستس تو قصه یکی میشد

تو یه لنگه از خودت جاگذاشتی سیندرلا

توی رویای کودکی بازیی کن باسرما

چشم گذاشت درو نمیدونمت شاید بدخط نوشتمت

نمیخوننت

دلیلی خلق تو پیچیدست واسه خودم

چمیدونم شاید تو یه طرحی از خود من

همین پیچیدگی باعث شده بپیچونمت

قصه تو قصه خاکه

بهای لگد مال شدنو میده به گله

میون این همه مژده گونی بگیر که خوابن

یه عمرو راه رفتن رو پنجه های پا نصیبته

کلی راه نصیبته یه خشخش یه برگ مزاحم

میتونه مرگ بشه دلیل تنفرت از پاییز همینه

دلیل عشقت به شب تاریک همینه

تو اگه نوزی مردی

قصه تو قصه باده

تو اگه نوزی مردی ((:

برچسب: نویسنده: یعقوب تاريخ: پنجشنبه 27 اسفند 1394 ساعت: 17:18

صفحه بندی