خرید بک لینک

درباره سایت

مهاجر

امکانات وب

Ùx83د Ùx85اÙx88س

-->-->-->



-->-->--> -->-->-->
براÛx8c Ùx86Ùx85اÛx8cØ´ تصاÙx88Ûx8cر گاÙx84رÛx8c Ùx83Ùx84Ûx8cÙx83 Ùx83Ùx86Ûx8cد


درÛx8cاÙx81ت Ùx83د گاÙx84رÛx8c عÙx83س در Ùx88ب

color=#cc3399][/color]
رمان اشرافی شیطون بلا یه رمان فوق العاده طنزه که با خوندنش واقعا سرگرم میشین
من خودم این رمانو چند بار خوندم

منبع:سایت نودوهشتیا
خلاصه:
داستان درباره ی دختریه که خیلی شیطونه.اما خانواده ی اشرافی داره.
توی خونه باید مثل اشرافیا رفتار کنه.اما بیرون از خونه میشه همون دختر شیطون.
سعی میکنه سوتی نده تا عمش متوجه نشه که نمیتونه اشرافی رفتارکنه.
همیشه از مهمونیای خانوادگی فرار میکنه.اما توی یکی از مهمونی ها مجبور به شرکت کردن میشه و سوتی های زیادی میده و…


فصل اول
آخیــــــش!!یه خواب راحت بدون هیچ خر مگس مزاحمی!!!از روی تخت بلند شدمو به طرف دست به آب رفتم!
اووووووه…!قیافه رو!!شدم مثه این آمازونیا!!موهای ژولی و پولی،دماغ پف کرده و چشمای قرمز!!
آخــه یکی نیس به من بگه واسه چی تا کله ی سحر چت میکنی؟!نه آخه واسه چی؟!مرض داری آتاناز؟!
اهه…دارم با خودم حرف میزنم…چل که بودم…چل و پنج شدم!!
با غر غر لباسای سنگین اشرافی رو پوشیدم.
آدم گونی بپوشه بهتره از اینه که این لباسای بیست تنی رو بپوشه!!والــٌا!!!اونم چی؟!قهوه ای و طلایی!!
ای تو روح کسی که این لباسو دوخته!!اول صبحی تگری زده تو اعصاب ما!!
خواستم از نرده ها لیـــز بخورم که یادم افتاد اینجا خونس و من باید یه دختر اشرافی و سنگین باشم!!!بعـــله!
با غرور از پله ها پایین اومدم.زهره خانوم،پیر ترین خدمتکار خونه اومد سمتم.
زهره خانوم:سلام خانوم کوچیک.صبحتون بخیر!
دلم میخواست این غرور الکی رو کنار بزارم و بپرم لپای نرمشو بوس کنم!ولی حیف…نباید اینکارو بکنم!
سرمو تکون دادم و گفتم:صبح شما هم بخیر!
زهره خانوم:خانوم و آقا تو سالن منتظرتونن.
من:باشه.
به طرف سالن رفتم.عمو متین و عمه جان خعــلی شیک و مجلسی پشت میز نشسته بودن!!اینکه میگم شیک و مجلسی واقعا شیک و مجلسیا!!مثه عصا قورت داده ها خیلی شق و رق و بدون هیچ قوزی نشسته بودن!!
با صدای پر غرور و رسایی گفتم:صبحـــتون بخـیر!
عمه نگاه پر تحسینشو بهم دوخت و گفت:صبح بخیر آتا جان!
عمو با خنده گفت:بدو بیا که صبحونه از دهن افتــ….
ولی با چشم غره ی عمه ساکت شد!
پشت میز نشستم…اوووق!!خـاویـار؟؟؟!نه!!!
ای خـــدا من به کی بگم از خاویار متنفرم؟؟هان؟؟حتی اسمشم که میاد حالت تهوع میگیرم!!
یه لیوان آب پرتغال خوردم و منتظر شدم تا عمو متین از پشت میز بلند شه.تا عمو بلند شد منم خیلی شیک بلند شدم و تشکر کردم.
من:ممنون بابت صبحانه!
جــََلــدی از پله ها پریدم بالا و رفتم تو اتاقم!!اه….گند بزنن به این خونه…!آدم خفقان میگیره!!
عشـــق است بیرون!!
شلوار جین مشکیمو با مانتوی اسپرت خاکی رنگن پوشیدم.یه مقنعه ی گشاد مشکی هم انداختم سرم!
پیـــــش به سوی بیـــــرون!!آها…داشت یادم میرفت…!یه یاداشت نوشتم و چسبوندم به در اتاقم!
"دانشگاه هستم…"
همیــــــن!!عمه خانوم میگن یه خانوم اشرافی باید کم حرف بزنه!!منم که حرف گــوش کن!!
یاداشتمو خیلی کوتاه نوشتم!
از پله های بالکن اتاقم رفتم تو پارکینگ.قبل اینکه کسی منو با این ریخت و قیافه ببینه پریدم تو لکسوز قرمزم!!
آخه به اعتقاد عمه جان یه دختر اشراف زاده نباید مثه من لباس بپوشه که!
شیشه های دودی ماشینو بالا دادم!از پارکینگ اومدم بیرون.راه شنی تو باغ رو در پیش گرفتم تا رسیدم به در ورودی حیاط!!الان قشنگ فهمیدین خونمون چه قدر بزرگه؟؟!!
بیخی…!در حیاط رو با ریموت باز کردم و رفتم بیرون!
حـــالا شیشه ها پایین…آهنگ با صــدای بلــــند….و…ویــــژ!!!!!
جــوری گـــاز دادم که مطمئنم همسایه ها که هیچ!گربه ها و پرنده ها هم فحشم دادن!!
خــــب…حالا میگازانیـم به سوی دانشگاه و رفـقا!!!
فصل دوم.
سپیده:ســـــ ـــــ ــــلام عشــقم!!!
من:مـــــــرض!درد بی درمان!!نفهم، خر،الاغ!!چند بار بهت بگم هی جلوی من عشقم عشقم نکن؟؟!!
سپیده:دوس دارم!!کیف میده!
من:کیف میده؟؟!!یه کیفی نشونت بدم که صد تا کیف از کنارش بزنه بیرون!نکبت!می مونه نیمرخ چنگال!!خخخخخ!!
دلسا:سلام آتایی!
من:علیک دلی!!
امیر:سلام و صبح بخیـــر بر آبجی خودم!!
من:سلام و صبح بخیر بر داداش خل و مشنگ خودم!!حال و احوال؟؟!!
امیر:خــ….
قبل اینکه امیر جملشو کامل کنه مهناز حبیبی پرید وسط و گفت:بچه ها بدویین بیاین!!استاد صداقت تا دو ماه نمیاد!!
به جاش یه استاد جدید اومده!از این خوشگلاست!!
دلسا یه چشم غره ی باحال بهش رفت و گفت:ممنون از اطلاع رسانیت!میتونی بری!
مهناز:اوکی..!خواستم مطلعتون کنم!!
اینو گفت و رفت!
شروع کردم به مسخره بازی!
من:وااااایییییی!!فک کنین الان من میرم تو کلاس با یارو لج میوفتم!!بعدش مثه این رمانا با هم کل کل میکنیم و آخرش عاشق هم میشیم!بعدش وقتی کلی ماجرا های سوزناک عشقولانه داشتیم میریم سر خونه زندگیمون!!
سپیده:تو فکر بچتم کردی لابد؟؟!!
من:بعــــله که فکر بچمم کردم!!!بچه اولم که به دیار ابدی میره !بچه ی دومم پسره که اسمشو میزارم شمس الدین!! ایشالا ده بیستا بچه ی دیگه هم میارم و کلا مهد کودک راه میندازم!!
دلسا و سپی و امیر داشتن قهقهه میزدن!!!آخه مگه من دلقکم که اینا این قدر به من میخندن؟؟؟!!!
امیر:خیلی باحالی دختر!!
من:خفه دیگه!!بریم که زمان درس است و کار!!!
سپیده:نیس تو خیلی درس میخونی!!
من:اصلا من تنبل!تو که خرخونی،تو که نخبه ای،تو که عقل کلی کجای دنیارو گرفتی به جز اون توالت فرنگی قدیمیه مامان بزرگت؟؟!!!
سپیده جیـــغ بلندی زد و شروع کرد به فحش دادن!!
دلسا:بسه دیگه!کلاس شروع شد و ما هنوز اینجاییم!
من:راس میگه!بریم !
امیر:نمیگفتی هم میرفتیم!
من:نه گفتم جهت اطلاع رسانی!
امیر:پس تو چــ….
با داد سپیده منو امیرلال شدیم!!
سپی:وااااااااایییییی!نیم ساعت از کلاس گذشته!بریــــم!!
من:بریــــم!!!
در کلاس بسته بود!امیر با نگرانی الکی گفت:آتاناز تو شجاع مایی…برو در بزن…!!
من:بسم الله….الهم عجل الولیک و الفرج….!!!
دلسا:چی میگی تو؟در بزن!
من:عــــه…!!داشتم ذکر میگفتم!خیر سرم دارم میرم تو دهن شیــر!
سپیده:آتاناز غلط کردیم اصن!دیگه لال میشیم!!توفقط در بزن!!!
من:آها این شد حرف حساب!
گرومب گرومب در زدم!در زدنمم عین آدم نیس آخه!
یه صدای مغرور گفت:بفرمایید!
با اعتماد به نفس درو باز کردم و رفتم تو کلاس!بچه ها پشت سر من بودن!
با غرور نگاهی به استاد جدیدمون انداختم!اوووه….!!جوووونم قیافه!!!
سریع خودمو جمع کردم و با غرور آتاناز اشرافی گفتم:میتونیم وارد کلاس بشیم؟!
همه به غیر از سپیده از تعجـــب دهناشون باز مونده بود!!آخــه من این آتای اشرافی رو نشون کسی نداده بودم خب!!
استاد جیگره:خانوم نیم ساعت از کلاس گذشته اون وقت شما الان اومدی؟!!
من:بله!الان اومدم!میشه بیام تو یا نه؟؟!
از این همه رک بودنم تعجب کرد و گفت:این جلسه چون جلسه ی معارفه بود تاخیرتون رو نادیده میگیرم!اما از جلسات بعد حتی یک دقیقه تاخیر هم جایز نیست!
بابا لفظ قلم،کتابی،مولانا!!نکبتــــ فک کرده کیه؟!به آتاناز امیریان دستور میده؟!!شیطونه میگه یه جفت پا برم تو صورت قشنگشا!!!
من:بله!بچه ها بیاین!
استاد:مثل اینکه گروهی تاخیر داشتین؟!گروه بی انظباط ها!!
چـــــــی؟؟؟؟دست گذاشت رو نقطه ضعفم….
من:اگه شما بی انظباطی رو تو تاخیر کردن میبینین ،بله من و دوستام بی انظباتیم!!
استاد:اون وقت میدونین مجازات آدم بی انظبات چیه؟؟!!
من:شما که بدونی واسه هفتاد و پنج میلیون جمعیت ایران کافیه!!
یه لحظه از عصبانیت به خودش لرزید!بعــله!از مادر زاییده نشده کسی بخواد به دوستای من توهینی بکنه!!
استاد:خانوم محترم بهتره درست صحبت کنی!
من:صحبت کردن من ایرادی نداره!شما باید به عنوان یه استاد یاد بگیرین با دانشجوهاتون چه طوری رفتار کنین!
استاد:اگه دانشجــ….
امیر حرفشو قطع کرد و گفت:ببخشید استاد دیگه تکرار نمیشه!آتا بیا بریم!
خواستم چیزی بگم که دلسا آروم گفت:آتاناز ترو خدا بس کن!آخر ترمه،میندازتت ها!!
من:غلط کرده ی مرتیکه ی ایکبیری!!
سپیده:کجاش ایکبیریه؟؟لامصب مثه شخصیت این رمانا میمونه!!
من:خفه دیگه!استاده داره نگاه میکنه!
استاد:خب بهتره برای دانشجو های تازه از راه رسیدمون همه چیز رو توضیح بدم!!
من:بفرمایید استاد!
یه تای ابروشو بالا انداخت و گفت:بله حتما!
ادامه داد:من استاد جهانبخش هستم و به جای استاد قبلیتون اومدم!سر کلاس من همون طور که گفتم تاخیر و غیبت باید دلیل موجه داشته باشه!در غیر این صورت نمره ی پایان ترمتون از پونزده حساب میشه!من خبر نمیدم که کی میان ترم دارین و شما باید همیشه سر کلاس من آماده باشین!بچه هاهمه معرفی شدن فقط مونده شما چهار نفر!!
سپیده با ذوق و شوقی که از دیدن این استادچندشه به دست آورده بود گفت:بله بله!من سپیده حاجیان هستم!
دلسا:منم دلسا طهماسبی!
امیر:امیر صادقی!
استاد و بقیه داشتن به من نگاه میکردن!یه هو کرم شیطنتم شروع به فعالیت کرد…!!
من:سیرینتی پیتی!!
چند لحظه کلاس ساکت شد…!انگار نفهمیدن!یه هــــویی کلاس ترکیـد!!
بعد از اینکه بچه ها کاملا خودشونو خالی کردن استاد با اخم گفت:خانوم محترم مزه پرونی ممنوعه!!
من:اووووه!پس یه دفعه ای بگین این جا زندانه دیگه!!
با خشم و عصبانیت و صدایی که داشت سعی میکرد کنترلش کنه گفت:بـــله!!زندانـه!
با شیطنت گفتم:زندان بانش شمایین؟؟؟
یه هو چشماش گرد شد…آروم آروم اخم کرد و گفت:خیر!من رئیس زندانم!
من:وا..!رئیس زندان که قاطی زندونیا نمیشه!میشه؟!
اینا رو با لحن خنده داری بیان میکردم!جوری که امیر داشت منفجر میشد اما خودشو کنترل میکرد!!
استاد:لطفا خودتون رو معرفی کنید!بدون مسخره بازی!
کاملا جدی گفتم:بسم الله الرحمن الرحیم….!اینجانب آتاناز امیریان…ملقب به آتا…فرزند سهراب امیریان…. متولد هفت دو هزار و سیصدو هفتاد و یک… صادره از تهران…
این بار خود استاد ترکیــد از خنده!!!با خنده ی استاد کل کلاس رو زمین پهن شدن!!
اصن من دلقکیم واسه خودم…!!
استاد با خنده گفت:خانوم امیریان شما خیلی شیطونی!
با اعتماد به نفس گفتم:میـــدونم!یه چیزجدید بگین!!
بقیه ی کلاس هم به مسخره بازیای من و اخم ها خنده های ناگهانی استاد گذشت!!!اوپـس ! چه ادبی شدم!!!
تا عصر یه کی دو تا کلاس دیگه هم داشتم…!اونا رو هم با خنده و شوخی گذروندیم!!
داشتیم با بچه ها به طرف پارکینگ دانشگاه میرفتیم که امیر گفت:عـــه…بچه ها اون استاد جهانبخش نیست؟؟
همه نگاهمون به سمتی که امیر اشاره میکرد منحرف شد…
من:آره خودشه!خب که چی؟
سپیده:چرا داره پیاده میره؟ماشینش که اینجاس!
من:سننه..!
دلسا:بیتربیت!
من:ای بابا!!مگه شما ها مفتشین؟؟بیخیال دیگه!
امیر:خب منو دلسا که باید با هم بریم!
من:چرا اون وقت؟
امیر:چون امشب خونه ی ما دعوته!!
امیر و دلسا دختر عمه و پسر دایی بودن!!و البته….دلسا بد جووور عاشق امیر بود…!!بین خودمون بمونه ها…!!
دلسا با خوشحالی آشکاری گفت:خب بچه ها…فعلا بای!!
با نگاه شیطون و مرموزی که مخصوص خودم بود رو بهش گفتم:خــوش بگــذره دلسایی!!!
یه چشم غره ی توپ با اون چشمای خوشگل عسلیش بهم رفت!
دلسا:ممنون آتا جونم!
با یه خنده ی بلند گفتم:خــدافظ!
امیر:خدافظ زلزله!
با سپیده به طرف لکسوز خوشگل و قرمزم به راه افتادیم.!
سپی:آتــــا اینقدر جلوی امیر سوتی نده!
من:سوتیه چی؟؟
سپی:همین نگاه ها و حرفات به دلی دیگه!
من:آهـا….!آخــه سپی تو که میدونه کرم من می لوله!!باید یه جا خالیش کنم!!
زد زیر خنده:آخخخخخ از دست تو!!
من:بیا بریم که امشب خونه ی مایی…!
سپی:همین جوری واسه خودت دعوت کنا!!
من:خفه بابا!تو که از خداته!
سپیده:لال شو!گوسفند!
من:سپیــده؟؟؟باز اصالتت رو فراموش کردی؟؟
سپی:ینی چی؟؟
من:گوسفند دیگه!!نژاد توعه!!
چند ثانیه با گیجی نگام کرد و یه دفعه داد زد:آتـــا………!!
هر هر داشتم میخندیدم!!!
من:بیا بریم سپی گوسفنده!!
سپیده :خــفه!

برچسب: نویسنده: یعقوب تاريخ: چهارشنبه 1 ارديبهشت 1395 ساعت: 5:07

صفحه بندی