خرید بک لینک

درباره سایت

مهاجر

امکانات وب

Ùx83د Ùx85اÙx88س

-->-->-->



-->-->--> -->-->-->
براÛx8c Ùx86Ùx85اÛx8cØ´ تصاÙx88Ûx8cر گاÙx84رÛx8c Ùx83Ùx84Ûx8cÙx83 Ùx83Ùx86Ûx8cد


درÛx8cاÙx81ت Ùx83د گاÙx84رÛx8c عÙx83س در Ùx88ب

داستان از اونجا شروع میشه که شب عروسی دختره سر میرسه!!!!!!!!!!!دختره با چقدر عشق وشوق به خودش میرسه بعد از چند دقیقه به ایینه نګاه میکنه!!!!!!!!!میبینه که صورتش پر از آبله های بزرګ هست!!!
اشک تو چشماش جمع میشه !!!!!! اونم شب ازدواجش به این روز افتاد!
دختره رو تخت اتاقش بود!
زن های که بیرون بودن به داماد ګفتن: تو چطور میخوای با این قیافه دختره ازدواج کنی؟
پسره با عصای به اتاق دختره رفت!!!!
وکنار دختر نشست و حرف زدن وپسره به دختره ګفت: ما ازدواج میکنیم!
بالاخره ازدواجش کردنبعداز ۲۰سال دختره از دنیا رفت
و پسر عصایش را انداخت وچشمانش را باز کرد.89e89e89e89e89e89e

برچسب: نویسنده: یعقوب تاريخ: دوشنبه 20 ارديبهشت 1395 ساعت: 1:00

صفحه بندی