خرید بک لینک

درباره سایت

مهاجر

امکانات وب

Ùx83د Ùx85اÙx88س

-->-->-->



-->-->--> -->-->-->
براÛx8c Ùx86Ùx85اÛx8cØ´ تصاÙx88Ûx8cر گاÙx84رÛx8c Ùx83Ùx84Ûx8cÙx83 Ùx83Ùx86Ûx8cد


درÛx8cاÙx81ت Ùx83د گاÙx84رÛx8c عÙx83س در Ùx88ب

برای ملاقات شخصی به یکی از بیمارستان های روانی رفتیم.




بیرون بیمارستان غلغله بود. چند نفر سر جای پارک



ماشین دست به یقه بودند.



چند راننده مسافرکش سر مسافر با هم دعوا داشتند



و بستگان همدیگر را مورد لطف



قرار می دارند



وارد حیاط بیمارستان که شدیم، دیدیم جایی است آرام



و پردرخت. بیماران روی نیمکت ها نشسته بودند



و با ملاقات کنندگان گفت وگو می کردند.



بیماری از کنار ما بلند شد و با کمال ادب گفت:



من می روم روی نیمکت دیگری می نشینم که شما



راحت تر بتوانید صحبت کنید.



پروانه زیبایی روی زمین نشسته بود. بیماری پروانه را



نگاه می کرد



و نگران بود که زیر پا له شود.




آمد آهسته پروانه را برداشت و کف دستش



گذاشت تا پروازکندو برود.



ما بالاخره نفهمیدیم بیمارستان روانی


این ور دیوار است یا آن ور دیوار

برچسب: نویسنده: یعقوب تاريخ: چهارشنبه 22 ارديبهشت 1395 ساعت: 13:14

صفحه بندی