شعر شاهد قدسی ( حافظ )

خرید بک لینک

امکانات وب

Ùx83د Ùx85اÙx88س

-->-->-->



-->-->--> -->-->-->
براÛx8c Ùx86Ùx85اÛx8cØ´ تصاÙx88Ûx8cر گاÙx84رÛx8c Ùx83Ùx84Ûx8cÙx83 Ùx83Ùx86Ûx8cد


درÛx8cاÙx81ت Ùx83د گاÙx84رÛx8c عÙx83س در Ùx88ب

ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت



و ای مرغ بهشتی که دهد دانه و آبت



خوابم بشد از دیده در این فکر جگرسوز



کاغوش که شد منزل آسایش و خوابت



درویش نمیپرسی و ترسم که نباشد



اندیشه آمرزش و پروای ثوابت



راه دل عشاق زد آن چشم خماری



پیداست از این شیوه که مست است شرابت



تیری که زدی بر دلم از غمزه خطا رفت



تا باز چه اندیشه کند رای صوابت



هر ناله و فریاد که کردم نشنیدی



پیداست نگارا که بلند است جنابت



دور است سر آب از این بادیه هش دار



تا غول بیابان نفریبد به سرابت



تا در ره پیری به چه آیین روی ای دل



باری به غلط صرف شد ایام شبابت



ای قصر دل افروز که منزلگه انسی



یا رب مکناد آفت ایام خرابت



حافظ نه غلامیست که از خواجه گریزد



صلحی کن و بازآ که خرابم ز عتابت مهاجر...

ما را در سایت مهاجر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: یعقوب بازدید: 187 تاريخ: چهارشنبه 26 خرداد 1395 ساعت: 4:02

صفحه بندی