خرید بک لینک

درباره سایت

مهاجر

امکانات وب

Ùx83د Ùx85اÙx88س

-->-->-->



-->-->--> -->-->-->
براÛx8c Ùx86Ùx85اÛx8cØ´ تصاÙx88Ûx8cر گاÙx84رÛx8c Ùx83Ùx84Ûx8cÙx83 Ùx83Ùx86Ûx8cد


درÛx8cاÙx81ت Ùx83د گاÙx84رÛx8c عÙx83س در Ùx88ب

شنيده ام که درين روزها کهن پيری

خيال بست به پيرانه سر گيرد جفت

بخواست دخترکی خبروی ، گوهر نام

چو درج گوهرش از چشم مردمان بنهفت

چنانکه رسم عروسی بود تماشا بود

ولی به حمله اول عصای شيخ بخفت

کمان کشيد و نزد بر هدف که نتوان دوخت

مگر به خامه فولاد ، جامه هنگفت

به دوستان گله آغاز کرد و حجت ساخت

که خان و مان من ، اين شوخ ديده پاک برفت

ميان شوهر و زن جنگ و فتنه خاست چنان

که سر به شحنه و قاضی کشيد و سعدی گفت :

پس از خلافت و شنعت گناه دختر نيست

تو را كه دست بلرزد، گهر چه دانی سفت

سود دريا نيک بودی گر نبودی بيم موج

صحبت گل خوش بدی گر نيستی تشويش خار

دوش چون طاووس می نازيدم اندر باغ وصل

ديگر امروز از فراق يار می پيچم چو مار

برچسب: نویسنده: یعقوب تاريخ: پنجشنبه 3 تير 1395 ساعت: 11:12

صفحه بندی