خرید بک لینک

درباره سایت

مهاجر

امکانات وب

Ùx83د Ùx85اÙx88س

-->-->-->



-->-->--> -->-->-->
براÛx8c Ùx86Ùx85اÛx8cØ´ تصاÙx88Ûx8cر گاÙx84رÛx8c Ùx83Ùx84Ûx8cÙx83 Ùx83Ùx86Ûx8cد


درÛx8cاÙx81ت Ùx83د گاÙx84رÛx8c عÙx83س در Ùx88ب

ما سه تا دوست بودیم........ Dodgy

من حمیدم اسم دوستم رضا و اسم دوست دیگم جمشیده Sleepy

یه روز قرار شد باهم دیگه داستان تعریف کنیم وببیبنم کی قشنگ تر میگه... Big Grin

آقا..... رضا گفت هر کی بیش تر ضایع شد برنده مسابقست... Wink

اولی جمشید بود که ماجرا خاستگاریش و ریختن چایی رو لباسشو تعریف کرد... Sad

دومی رضا بود که ماجرا مامان بزرگشو با بدجنسیش تعریف کرد.... Confused

خب راستش داستانای همه بامزه بود..... منم میخواستم کم نیارم خب..... rding

یاد مآجرای دختر خالم نیلوفر اوفتادم.... N56 یهو تنم لرزید... 159

با کلی اصرار جمیشید و رضا قرار شد تعریف کنم....... Sad

آقا داستان از اون جا شروع شد که مامان و بابام با عمو و خالم (مامان بابای نیلوفر) Exclamation

رفتن مسافرت و من تو ى خوونه تنها موندم Blush

میدونستم نیلوفرم الان تنهاست..... Sleepy

خب به هر حال کسی نبود اون جا..... Undecided

یهو گوشمو دیدم که زنگ میزنه.. Smile

دیدم إه اینکه نیلوفره زنگ زده..... 89e

بالاخره برادشتم....... 3cy

دیدم بدون سلامی هیچی گفت: بدو بیا خوونه ما خالیه حمید 14k

گفتم خب چیکار کنم..... Huh

یه مکث کوتاهی اومد و گفت.... بیا کارت دارم.... Wink راستی اگه اومدی

دو دیقه تو حال منتظر باش هر موقع گفتم بیا تو اتاق خواب مامانم اینا 159

اومدم خونشون..... Sad



دستام داشت میلرزید crying ولی ازیه طرف..... بگذریم... Shy Tongue

دیدم کسی تو خوونه نیست فقط برق اتاقی که بهم وعده داده بود روشنه Dodgy Idea

یکم منتظر موندم... Sleepy .

اون برقم خاموش شد یهو یه صدای دخترونه ظریف (صدای نیلوفر)

از تو اتاق اومد و گفت بیا تو حمید زود بآش چرا معطلی ؟؟؟
ss32
منم رفتم تو...... 84


چشتون روز بد نبینه دیدم یهو همه برقا روشن شد تمآم خوونه واده تو اتاق جمع بودن و تولد واسم گرفته بودن
229

رضا. و جمشید: خب مسخره این کجآش ضایگی داشت.... 899

هعی Sad

بی شعورا یکم درک کنید Undecided


من لخت کرده بودم خودمو تو اتاق اومدمممم...... crying crying

.
.
.
.
.









نامردی سپاس ندی گناهش گردن خودت بخوونی سپاس ندی ؟!!" Tongue Tongue

برچسب: نویسنده: یعقوب تاريخ: شنبه 5 تير 1395 ساعت: 2:28

صفحه بندی