خرید بک لینک

درباره سایت

مهاجر

امکانات وب

Ùx83د Ùx85اÙx88س

-->-->-->



-->-->--> -->-->-->
براÛx8c Ùx86Ùx85اÛx8cØ´ تصاÙx88Ûx8cر گاÙx84رÛx8c Ùx83Ùx84Ûx8cÙx83 Ùx83Ùx86Ûx8cد


درÛx8cاÙx81ت Ùx83د گاÙx84رÛx8c عÙx83س در Ùx88ب



من از بس چیزهای متناقض دیده

و حرفهای جوربجور شنیده ام

و از بسکه دید چشمهایم

روی سطح اشیاءِ مختلف سابیده شده -

این قشر نازک و سختی

که روح پشت آن پنهان است،

حالا هیچ چیز را باور نمیکنم -

به ثقل و ثبوت اشیاء،

به حقایق آشکار و روشن همین الان شک دارم -

نمیدانم اگر انگشتهایم را

به هاون سنگی گوشه حیاطمان بزنم

و از او بپرسم آیا ثابت و محکم هستی

در صورت جواب مثبت باید حرف او را باور بکنم یا نه.




وقتی انسان شهری را وداع می كند؛

مقداری از یادگار ،

احساسات و كمی از هستی خودش

را در آنجا می گذارد.




می دانید همیشه زن باید به طرف من بیاید

و هرگز من به طرف زن نمی روم.

چون اگر من جلو زن بروم این طور حس می کنم

که آن زن برای خاطر من خودش را تسلیم نکرده،

ولی برای پول یا زبان بازی و یا علت دیگری که خارج از من بوده است؛

احساس یک چیز ساختگی و مصنوعی می کنم.

اما در صورتی که اولین بار زن به طرف من بیاید،

او را می پرستم

برچسب: نویسنده: یعقوب تاريخ: چهارشنبه 9 تير 1395 ساعت: 1:51

صفحه بندی