خرید بک لینک

درباره سایت

مهاجر

امکانات وب

Ùx83د Ùx85اÙx88س

-->-->-->



-->-->--> -->-->-->
براÛx8c Ùx86Ùx85اÛx8cØ´ تصاÙx88Ûx8cر گاÙx84رÛx8c Ùx83Ùx84Ûx8cÙx83 Ùx83Ùx86Ûx8cد


درÛx8cاÙx81ت Ùx83د گاÙx84رÛx8c عÙx83س در Ùx88ب

یچاره پاییز ...
دستش نمک ندارد!
این همه باران به آدم ها می بخشد اما
همین آدم ها تهمت ناروای خزان را به او می زنند ...
خودمانیم ...
تقصیر خودش است؛
بلد نیست مثل «بهار» خودگیر باشد
تا شب عیدی زیر لفظی بگیرد و با هزار ناز و کرشمه
سال تحویلی را هدیه دهد!
سیاست «تابستان» را هم ندارد که
در ظاهر با آدم ها گرم و صمیمی باشد
ولی از پشت خنجری سوزناک بزند ...
بیچاره ...
بخت و اقبالِ «زمستان» هم نصیبش نشده که
با تمام سردی و بی تفاوتی اش این همه خواهان داشته باشد!
او «پاییز» است رو راست و بخشنده!
ساده دل فکر می کند اگر تمام داشته هایش را
زیر پای آدم ها بریزد، روزی ... جایی ... لحظه ای ...
از خوبی هایش یاد می کنند!
خبر ندارد آدم ها رو راست بودن و بخشنده بودنش را
به پای محبتش نمی گذارند …
عادت آدم ها همین است …!
یکی به این پاییز بگوید آدم ها یادشان می رود که
تو رسم عاشقی را یادشان داده ای!
دست در دست معشوقه ای دیگر
پا بر روی برگ هایت می گذارند و می گذرند
تنها یادگاری که برایت می ماند ...
«صدای خش خش برگ های تو بعد از رفتن آنهاست» ...!
ناراحت نباش پاییز!
این مردم سال هاست به هوای بارانی می گویند … خراب!

برچسب: نویسنده: یعقوب تاريخ: پنجشنبه 10 تير 1395 ساعت: 16:58

صفحه بندی