خرید بک لینک

درباره سایت

مهاجر

امکانات وب

Ùx83د Ùx85اÙx88س

-->-->-->



-->-->--> -->-->-->
براÛx8c Ùx86Ùx85اÛx8cØ´ تصاÙx88Ûx8cر گاÙx84رÛx8c Ùx83Ùx84Ûx8cÙx83 Ùx83Ùx86Ûx8cد


درÛx8cاÙx81ت Ùx83د گاÙx84رÛx8c عÙx83س در Ùx88ب

✘هزاران سال یخی✘


(قسمت دوم)



مامانم تا که سام رو دید با عجله به صدای قلبش گوش داد و گفت زنده است Rolleyes
مامانم منو داداشمو برد خونه و زنگ زد به مامان بزرگ که ببینه خونه هستن یا نه که بودن و منو برد و گذاشت اونجا اما خودش و داداش رفتن یه جای دیگه. Huh
منم شروع کردم به درس خوندن تا برگردنrdingkaffe2
مامان دو ساعت بعد برگشت منتها بدون داداش. Huh
وقتی هم پرسیدم داداش کو؟، جوابی نداد. خب ظاهرا فعلا نمی خواست جواب منو بده. منم دیگه نپرسیدم ولی هرکاری کردم نتونستم از فکرش در بیام مامانم که اومد برگشتیم خونه و خوابیدیم تا صبح...






این داستان ادامه دارد...





نویسنده: آیسان.ع
(دوست بنده  )

***کپی فقط با ذکر اسم نویسنده***


دوستان لطفا نظراتتونو بگید Heart

برچسب: نویسنده: یعقوب تاريخ: جمعه 25 تير 1395 ساعت: 19:08

صفحه بندی